خدا... - تاریخ: 1393/4/15 ساعت: 17:27
خدایا...   جازه هست ناصبوری کنم؟   به بزرگیت قسم از صبوري خسته ام...    از فريادهايي كه در گلويم خفه ماند و میماند...   از اشك هايي كه شبها تنها بالشم و تو شاهد آن هستید   واز حرف هايي كه زنده به گور گشت در گورستان دلم   آسان نیست در پس خنده های مصنوعی گریه های دلت را ،   در بی پناهیت در پشت هزاران ...
تنهایی... - تاریخ: 1393/4/15 ساعت: 16:41
آروم آروم به نبودنت عادت میکنم...   چون هیچوقت داشتنت رو تجربه نکردم....   دیگه به داشتن چشمهای پر از حسرتم عادت کردم ...   سهم منم همینه تنهایی تنهایی تنهایی   انقدر این بغض گلومو سنگین کرده که حتی...   نمیتونم حرفامو اینجا بنویسم.   دیگه بی هوا خندیدن رو یاد گرفتم   دیگه تنهایی رو خیلی وقته یاد گر...
بی کسی... - تاریخ: 1393/4/15 ساعت: 16:42
گرروزی داستانم رابه کسی نقل کردی بگو :   بی کس بود، اما کسی را بی کس نکرد   تنها بود، اما کسی را تنها نگذاشت   دل شکسته بود، اما دل کسی را نشکست   کوه غم بود، ولی کسی را غمگین نکرد   شاید بد بود ولی برای کسی بدی نخواست   بگو هیچ کس ندارد ودیگر هیچ  
بر او ببخشایید... - تاریخ: 1393/4/15 ساعت: 16:59
بر او ببخشایید...   که ابلهانه می پنداشت   که حق زیستن دارد   بر او ببخشایید...   بر  او  که در سرسر تابوت اش   جریان سرخ ماه گذر داشت   وخواب هزار ساله ی اندامش را آشفته میکرد   بر او ببخشایید...   بر او که از درون متلاشی شد    اما هنوز پوست چشمانش    از تصور ذرات نور میسوخت   و  گیسوان بیهوده اش  ...
جدایی... - تاریخ: 1393/4/15 ساعت: 16:44
هست" را اگر قدر ندانی   میشود "بود"   و چه تلخ است اگر "هست" کسی بود شود  
طناب - تاریخ: 1393/4/15 ساعت: 16:46
طناب را به گردنم انداختند.گفتند: آخرین آرزویت؟   گفتم:دیدن عشقم!   گفتند:خسته است،تا صبح برایت طناب بافته!!! 
درک دختر... - تاریخ: 1393/4/15 ساعت: 16:59
سخت است درک کردن دختری که غم هایش را خودش میداند و دلش   سخت است درک کردن دختری که بغض هایش را خودش دیده و دلش   اما همه تنها لبخندهایش را میبینند   همه حسرت میخورند برای شاد بودنش   بخاطر خنده هایش   و هیچ کس جز همان دختر نمیداند چقدر تنها است   و هیچ کس نمیداند که چقدر میترسد :   از شکستن   از باخ...
خدایا... - تاریخ: 1393/4/15 ساعت: 16:48
در آغوش خــــدا گریستم تــا نوازشم کند   پـرسید : فرزندم پس آدمت کو ؟؟   اشک هایم را پـاک کـــردم و گفــــتم : در آغوش حـــوای دیگریـست.   خدایا تو با من بمان!!!!   که محتاج ماندن خلقت نباشم!!!  
خسته شدم... - تاریخ: 1393/4/15 ساعت: 17:00
خسته شدم...   دیگر قایق نمیسازم...   پشت دریاها هر خبری که میخواهد باشد، باشد...   وقتی از تو خبری نیست...   مرا همین جزیره کوچک تنهایی هایم بس است  
دفن... - تاریخ: 1393/4/15 ساعت: 17:01
جسدم را در دور دست ها خاک کنید   مبادا مرده ای بی کسیم را به رخم بکشد 
می روم... - تاریخ: 1393/4/15 ساعت: 17:02
می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست   آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست   می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد   آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست   می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند   از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است   راســــــتی : ی...
چه سخت است... - تاریخ: 1393/4/15 ساعت: 17:03
چه سخت است...   تشبیح کردن عشق بر روی شانه های فراموشی   و دل سپردن به قبرستان جدایی   وقتی میدانی که   پنج شنبه ای نیست تا رهگذری بر بی کسی ات فاتحه ای بخواند...
خاطره... - تاریخ: 1393/4/15 ساعت: 17:40
  میگوینــد: بــاران کــه میزنــد …   بــوی ” خــاک “ بلنــد می شــود …   امــا …   اینجــا بــاران کــه میزنــد …   بــوی ” خاطــره ” بلنــد میشــود
لبخند... - تاریخ: 1393/4/15 ساعت: 17:04
سلامتیه لبخندی که کمکت میکنه   تا برا همه توضیح   ندی حالت داغونه
شلاق خاطرات... - تاریخ: 1393/4/15 ساعت: 17:10
این شبا خوابم نمیبره....   ازدرد شـــلاق خاطراتت روی قلبم...   بی انصاف محکم زده ای.....   جایش ماندست
از چه بنویسم.... - تاریخ: 1393/4/15 ساعت: 17:40
میخواهم برایت بنویسم اما مانده ام که از چه چیز و چه کسی برایت بنویسم!                          از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که نمیدانم چون تک درختی در کویر خشک محکوم به زیستن هستم          از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟   از چه بنویسم؟   از قلبی ...