-->-->-->![]()
-->-->-->![]()
-->-->-->![]()
-->-->-->![]()
-->-->-->![]()
-->-->-->![]()
-->-->-->![]()
-->-->-->![]()
-->-->-->![]()
-->-->-->![]()
-->-->-->-->-->-->-->![]()
-->-->-->![]()
-->-->-->![]()
-->-->-->![]()
-->-->-->![]()
-->-->-->![]()
-->-->-->![]()
-->-->-->![]()
-->-->-->![]()
-->-->-->![]()
-->-->-->![]()
-->-->-->![]()
-->-->-->![]()
-->-->-->![]()
-->-->-->![]()
-->-->-->![]()
-->-->-->![]()
-->-->-->![]()
-->-->-->![]()
میخواهم برایت بنویسم اما مانده ام که از چه چیز و چه کسی برایت
بنویسم!
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که نمیدانم چون تک
درختی در کویر خشک محکوم به زیستن هستم
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ
بودم؟
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قلبی که تو را خواست
شاید اگر در دادگاه عشق محاکمه شوم دادستان تو را مقصر نداند و بر زود
باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند
شاید از اینکه زود دلبسته شدم واز همه وابستگی ها بریدم ا تو را داشته
باشم به نوعی گناهکار شناخته شدم
نه..نه...شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچوقت مرا ندیدیا
ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود
عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم که شاید دوری موجب دوستی
بیشترمان شود و تو معنای دوست داشتن را درک کنی
....اما هیهات...هیهات...که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را
ندانستی از من بریدی و از این آشیان پریدی..

برچسب:
نویسنده: سپیده